سایکلوپس نباشیم


n

آخرین باری که هیولایی یک چشم بوده اید را به یاد دارید؟

n

سایکلوپس Cyclops هیولایی یک چشم در اساطیر یونانی است که خدایان با کمک آنها به عصر طلایی تایتانها که در آن انسانها در صلح و سلامت و توازن می زیستند پایان دادند. گذشته از اساطیر یونانی هیولاهای یک چشم در افسانه های بسیاری از ملتها و حتی باورهای دینی مردمان سراسر جهان وجود دارند.

تصویر غول یک چشم، تصویری جهانی و ریشه دار در ناخودآگاه جمعی فرهنگ های گوناگونی است که گستره آن ها را می توان از شمال اروپا تا آفریقا و از ژاپن تا برزیل مشاهده کرد. به دلیل همین گستره وسیع و درک جهانی این سمبل است که می توان غول یک چشم یا سایکلوپس را در روانشناسی تحلیلی یونگ آن را یک "کهن الگو" (Archetype) دانست.

کهن الگوها تنها تصاویر و سمبلهایی نیستند که در داستانها به شکلی گسترده به کار رفته اند، بلکه اشاره به یک ویژگی ریشه دار در ساختار روانی ما انسانها دارند که می توان و باید آن را مطالعه کرد.

حال اگر سایکلوپس یک کهن الگو و نمادی از یک ویژگی روانی و ذهنی در هر یک ماست، یک چشم بودن او به چه معناست؟

چه چیز از داستان پیدایش سایکلوپسها و روش زندگی آنها در مورد خود می توانیم بیاموزیم؟

در داستانهای اسطوره ای یونان و به روایت هسوید Hesoid شاعر و حماسه سرای یونان باستان که حدودا هشت قرن قبل از میلاد مسیح می زیست و در کتاب مشهور او "تبارنامه خدایان" و یا تئوگونی Theogony به تبارشناسی و داستان سایکلوپسها پرداخته شده است. این داستانها نکات مهمی از چگونگی پیدایش و ویژگیهای سایکلوپسها را تشریح کرده اند که می توان با دقت در آنها معنای ذهنی این کهک الگوی منفی را درک کرد.

من ابتدا به این ویژگیهای مهم اشاره می کنم و پس از هر بخش سعی می کنم در حد توان معنای پنهان این اسطوره را رمز گشایی کنم:

n

1) سایکلوپسها هیولاهایی یک چشم هستند.

n

n

- یک چشم بودن سایکلوپسها به چه معناست؟

n

در حقیقت معنای آن را می توان دید تک بعدی و هشیاری بسته آنها در این دید محدود دانست. تنها یک چشم بر جهان گشوده داشتن به معنای درکی محدود و ذهنی یک سویه و انعطاف ناپذیر است. ما می دانیم که چشم نمادی از هشیاری و توجه و آگاهی است و تنها یک چشم داشتن به معنای تنها یک چیز را فهمیدن و ندیدن هر چیز دیگری غیر از همان یک چیزی است که می دانیم و می فهمیم. موجودی که تنها یک چشم دارد، گستره بینایی محدودی دارد و تنها یک چیز را می تواند در محور توجه و در مرکزیت ذهن خود حفظ کند. 

آیا در دنیای جانوران موجودی هست که تنها یک چشم داشته باشد؟

بلی ولی نه در میان موجوداتی که سطح هوشیاری در آنها پیچیده است. حتی در میان مهره داران نیز نمی توان موجودی یک چشم یافت. به طور مثال در میان گروهی از ارگانیسمهای بسیار ساده به نام کوپیپادها که به دلیل یک چشم بودن آنها را سایکلوپس می خوانند تنها یک چشم وجود دارد ولی هیچ نمونه دیگری را در جانوران پیچیده تر نمی توان یافت و از همین رو می توان داشتن یک چشم را به بدوی بودن و هشیاری بسیار محدود و ابتدایی مربوط دانست و این یکی از ویژگیهای مهم غولهای یک چشم است. آنها نه فقط تنها یک چیز را می بینند بلکه چیز دیگری غیر از آن یک چیز را حتی نمی توانند بفهمند.

n

n

آخرین باری را که با همسرتان بحثی داغ و مشاجرا امیز داشتید را به یاد دارید؟

در چنین لحظاتی "خشم" می تواند ما را به یک غول یک چشم تبدیل کند. سایکلوپسی که تنها یک چیز را می بیند و غیر از آن یک چیزی که می بیند هیچ جیز دیگری درک نمی کند. 

در هنگام مشاجره و در لحظه ای که احساسات ما به شدت برانگیخته است، ما نه به دنبال درک حقیقت و بهبود درک خود از آنچه اتفاق می افتد بلکه تنها به دنبال این هستیم که به هر قیمت ثابت کنیم حق با ماست.

خشم زاویه دید ما را محدود می کند و تنها چیزی که در لحظه خشم می خواهیم و می فهمیم میل به پیروز شدن است. وقتی خشمگینیم چیزی در درونمان بیدار می شود که این احساس را دارد که حق مطلقا با اوست و همان چیزی که درک می کند و می داند همه آن چیزی است که درست است. 

چند بار با سایکلوپسها بحث کرده اید؟ زیر هر نوشته یا پست توییتر که دهها نفر نظر خود را می نویسند سایکلوپسهای درون و غولهای یک چشم بیدار شده درون آدمها را می توانید ببینید. سایکلوپس درون خود را چطور؟

در تمام داستانهای اسطوره ای سایکلوپس ها نیمه هشیار و فاقد هوش اند و توجهی بسیار محدود به اطراف خود دارند. آنها خشمگین، بی رحم و فاقد هرگونه احساس ، ظرافت و پیچیدگی اندیشه ترسیم می شوند.

اگر کمی بیشتر در این مفهوم بیندیشیم به درکی مهم می رسیم که شاید بتواند برای همیشه از سایکلوپس بودن آزادمان کند.

مشکل سایکلوپسها این نیست که نمی بینند و یا آنچه که می بینند وجود ندارد. مشکل آنها این است که چون جز آنچه می بینند هیچ چیز دیگری را نمی توانند که ببینند، درکی به شدت محدود و تک بعدی از حقیقت جهان بیرون از خود دارند.

اگر خوب نگاه کنیم می بینیم که این همان کاری است که ایدئولوژی های بسته با انسانها می کنند. بسیاری از ایدئولوژی ها حقیقتی قابل تشخیص را در خود دارند و بر موضوع مهمی تمرکز کرده اند ولی مشکل این جاست که درک محدود خود را از جهان به عنوان حقیقت مطلق می پذیرند و با همین رویکرد است که پیروان خود را به لشگری از غولهایی یک چشم تبدیل می کنند. پیروانی که جز درک ایدئولوژیک خود نه هیچ چیز می بینند و نه می فهمند. اندیشیدن برای آنها امری پایان یافته است زیرا آن یک چشم که در وسط پیشانی خود دارند برای دیدن و دانستن همه چیز کافی است. این زاویه دید بسیار محدود به آنها حسی از کامل بودن و همه چیز را دانستن و حق مطلق بودن را می دهد که خشم و خشونتی هیولا گونه چون بی رحمی سایکلوپس ها را می تواند در پی داشته باشد.

جالب است بدانیم که در باورهای دینی چه در مسیحیت و یهودیت و چه در اسلام شخصیت اهریمنی ضدمسیح و همینطور دجال همواره با یک چشم ترسیم شده اند. معنای این ترسیم مشترک و هشدار نهفته در آن را با درکی که تا اینجا از کهن الگوی غول یک چشم پیدا کرده ایم می توانیم بدون هیچ توضیح بیشتر درک کنیم.

n

2) در اساطیر یونان ، سایکلوپسها بسیار کهن تر از خدایان و زاده نخستین نسل تایتانها یعنی اورانوس Uranus خدای آسمان و گایا Gaia خدای زمین هستند (در اُدیسه هومر Homer’s Odyssey با داستان سایکلوپس دیگری بر می خوریم که پلیفیموس Polyphemus نام دارد و فرزند پسیدون Poseidon خدای دریا و یک پری دریایی به نام توسا Thoosa است).

n

- از داستان تولد سایکلوپسها چه چیزی را می توان در مورد آنها دریافت ؟

چیزی که می توانیم از خود بپرسیم این است که چرا رشد نطفه آسمان در بطن زمین و یا رشد نطفه خدای دریاها در یک پری دریایی می تواند به تولد چنین موجود اهریمنی بدل شود؟

نکته اینجاست که در هر دوی این داستانها، حقیقتی بسیار بزرگ در ظرفی بسیار کوچک ریخته می شود. در اساطیر یونانی تمام فرزندان آسمان و زمین و همه فرزندان مشترک خدایان و انسانها (که می توان از آن به عنوان تجربه مستقیم انسان محدود و میرای زمینی از برخورد با دانشی بسیار بزرگتر و آسمانی تعبیر کرد) همیشه به سایکلوپس بدل نمی شوند و در حقیقت خدایان و قهرمانان زیادی از این اتحاد در این داستانها پدید می آیند ولی همیشه ایجاد سایکلوپس امکانی کاملا محتمل است. 

این داستان نه تنها قابل فهم بلکه به شدت برای همه مردمان در تمام فرهنگها آشناست.اینکه چگونه اندیشه ای آسمانی که بر پیامبری زمینی نازل می شود می تواند غولهای یک چشمی چون شکنجه گران مومن کلیسای قرون وسطا را و یا داعش را پدید آورد و چگونه ورود هر فلسفه بزرگی به اذهانی کوچک می تواند ایدئولوژی های خطرناک و جنون آمیزی را بسازد که نمونه های آن در طول تاریخ کم نبوده اند.

n

3) سایکلوپسها آدمخوارند و در تاریکی دخمه ها زندگی می کنند و حتی به روایت هسوید پس از تولد آنها از خدای زمین و خدای آسمان، خدای زمان کرونوس Cronus که نخستین زاده آسمان و زمین و پدر زئوس است سایکلوپسها را در دخمه ای در تارتاروس به بند می کشد. سایکلوپسها در روایتها همیشه دهانه غار خود را با سنگی بزرگ می بندند که نوری به داخل وارد نشود.

n

n

تمام تاریخ تکرار این است که چگونه دانش آسمانی چه در قالب دین و چه در شکل فلسفه و علم همان طور که می تواند روشن بینان و قهرمانان بسیاری بیآفریند ولی همچنین ممکن است غولهای یک چشمی را خلق کند. کرونوس تایتان زمان است که گذشته، حال و آینده را در خود دارد و می بیند و ازهمین روست که خطر سایکلوپسها را برای توازن و صلح جهان می بیند و تشخیص می دهد و به همین دلیل است که آنها را به تاریکی تارتاروس تبعید می کند. هر یک از ما نیز چون کرونوس باید با دقت و هشیاری و آینده نگری در وجود خود سایکلوپس درون خود را بیابیم و این هیولای یک چشم را در اعماق تارتاروس وجود خود مدفون سازیم. 

آدمخوار بودن سایکلوپس با توضیحاتی که پیشتر داده شد امری قابل درک و حتی هماهنگ با هستی این هیولای یک چشم به نظر می رسد. سایکلوپس از کهن ترین تایتانهاست که از عظمت زاده یک تایتان به هیولایی کم هوش و مخرب سقوط کرده است. سایکلوپس خدایی خویشتن را کشته است و هشیاری عظیم خدا بودن را به بینش محدود هیولایی یک چشم محدود ساخته است.

آدمخواری سایکلوپسها نه فقط نشانی از خشونت این هیولاست بلکه نمادی از این است که چگونه سایکلوپسها می توانند با خشم و خشونت خود انسانها را نابود کنند و همچنین نمادی از این است که چگونه سایکلوپس درون ما می تواند انسانیت ما را در خود ببلعد و نابود سازد. در ابتدا ما در غار وجود خود در برابر سایکلوپس قرار می گیریم و این لحظه ای است که یا چون ادیسه در حماسه هومر تنها چشم اهریمنی هیولای درون خود را کور می سازیم و از غار تاریک وجود خود چون قهرمانی با افتخارخارج می شویم و یا این سایکلوپس درون ماست که ما را خواهد بلعید و تنها کسی که از دخمه تاریک درون ما سر بر خواهد آورد غول یک چشمی است که پس از کشتن و بلعیدن انسانیت ما از تارتاروس و دخمه تاریک وجود ما برای بلعیدن دیگر انسانها و حاکم ساختن ترس و خشونت کور خود آزاد گشته است. 

سایکلوپسهایی که انسانیت درون انسانها را بلعیده اند همه جا هستند. سایکلوپسهای فاشیست، سایکلوپسهای کمونیست، سایکلوپسهای بی خدا، سایکلوپسهای مذهبی، سایکلوپسهای لیبرال ... اگر خوب نگاه کنید همه جا آنها را می بینید و رد خون آدمخواری آنها را بر تاریخ بشری. هر جا که هیولای یک چشمی از تاریکی درون انسانی پس از کشتن او بر خاسته است که همیشه بر حق است، هیچ ارزشی برای دیدن و دانایی قایل نیست و خشم و خشونت خود را با بلاهت و کوته فکری و یک سویه نگری آمیخته است. 

برای تحقق کامل سایکلوپس درون خود کافی است که احساس کنید که آن قدر می دانید که آن یک چشم شما برای دیدن حقیقت کافی بوده است و آن قدر خشمگینید که تنها پیروز شدن را می خواهید و این پیروزی توجیه کافی است برای خشونت و حتی نابودی دیگر انسانها.

n

n

در داستان هومر پلیفیموس که یک سایکلوپس است عشقی یک طرفه به الهه زیبای دریاها گالاتیا Galatea دارد بی آن که درک کند معشوق او نه تنها او را دوست ندارد بلکه این دو به دو جهان متفاوت متعلق اند. او به دخمه های زمین و گالاتیا به دریا تعلق دارد. پلیفیموس هیچ چیز جز عشق کور خود نمی بیند و در جنون این عشق سرانجام آکیس Acis جوان که فرزند خدای جنگل و پری رودخانه ها و معشوق گالاتیا است را به قتل می رساند.

این تراژدی دردناک و آشنا یک بار دیگر بر این ویژگی مهم سایکلوپس درونی ما اشاره می کند که غول یک چشم درون ما هیچ چیز جز آن چیزی که تنها چشمش می بیند و می خواهد را نه می بیند و نه درک می کند و از همین روست که می تواند به نام هر چیزی حتی عشق دست به جنایت بزند! زیرا یکی از ویژگی های سایکلوپس بودن همیشه محق بودن و ندیدن هیچ چیز دیگری غیر از خود است.

در تاریکی زیستن سایکلوپسها نشان از بیزاری آنها از نور دارد زیرا دیدن و بینایی اصولا چیزی مطلوب غولهای یک چشم نیست. 

n

n

افسانه ای بسیار کهن در مورد یکی از اقوام شمالی قلمرو ایران Scythians به نام اریم اسپی Arimaspi وجود دارد که در نزد یونانیان بسیار معروف بوده است . این داستان مردمانی است که تنها یک چشم داشتند و همواره سوار بر اسبهای خود  در جستجوی طلا به همسایگان خود حمله می کردند و نکته جالب اینجاست که دشمنان این قوم پرندگان هُما Griffin بودند که از گنجینه های طلا در برابر حملات آنها حفاظت می کردند.

اگر بخواهیم نگاهی به سمبل شناسی ژرف این داستان داشته باشیم می توانیم به این اشاره کنیم که هما پرنده ای است با سر عقاب و بدن شیر که نزد ما ایرانیان همچون بسیاری دیگر از ملت های کهن نمادی مقدس است زیرا ترکیبی است از پادشاه حیوانات بر زمین که شیر است و عقاب که پادشاه آسمانهاست.

کهن الگوی هُما به صورت سمبلیک با خورشید پیوسته است و عقاب خود نیز نماد تیز بینی و هشیاری و توجه است. نبرد میان هُما و سایکلوپس در این روایت را می توان به تضاد دو نیروی متضاد و مخالف روانی در درون ما تعبیر کرد. نیرویی که تجسم نهایت شهامت، دقت و هشیاری و پاسدار گنجینه های طلا و یا دانش و خرد ناب است در مقابل آن نگرش تک سویه و ایدئولوژیک، خشونت بار، نیمه هشیار و نیندیشیده و یک چشمی است که می خواهد خود را مالک این خرد اعلام کند. یکی تجسم روشنایی و دیگری تجسم تاریکی است.

n

4) پیش از حمله خدایان یونان به رهبری زئوس به تایتانهای کهن و جهان آنها ، عصری بر جهان حکمفرما بوده است که ان را عصر طلایی می نامند. در دوران تایتانها و پیش از حکومت زئوس، انسانها سالیان طولانی بی هیچ بیماری بر زمین می زیستند و توازن و صلح بر همه جا حکم فرما بود. زئوس و دو برادرش پوسیدون (خدای دریا) و هادس (خدای جهان زیرین) برای شکست دادن تایتانها نخست سایکلوپسها را از تارتاروس آزاد می کنند.  آنها برای زئوس آذرخش و برای پوسیدون خدای دریاها نیزه سه شاخه Trident و برای هادس خدای مرگ و جهان زیرین کلاه خودی ساختند که او را نامئی می کرد. با کمک این سه اسلحه بود که عصر طلایی انسانها و صلح به پایان رسید و خدایان بر تایتانها غلبه کردند. پرومتئوس تایتان دیگری که بر انسانها رحم آورد و برای نجاتشان به آنها آتش را از زئوس دزدید و به انسانها داد توسط خدایان برای ابدیت به عذاب کشیدن در بند محکوم شد.

این داستان به ما یادآوری می کند که سایکلوپسها گرچه هشیاری محدود و قوای ذهنی اندکی دارند ولی بزرگترین اسلحه سازان جنگ برای نابودی صلح در تمام تاریخ جهان هستند.

n

n

این بخش از داستان به زیبایی تشریح می کند که چگونه انسانهایی که تحت کنترل کهن الگوی سایکلوپس هستند با ایدئولوژی، خود حق مطلق بینی و کم فهمی خود صلح، آرامش و حیات را بر روی زمین نابود تهدید می کنند و خود به اسلحه قدرتها در جنگهای بی پایان انسانها بدل می شوند. 

غولهای یک چشمی که قدرتهایی را بر تاریخ و سرنوشت بشریت حاکم ساخته اند که زندگی را برای انسانها تلخ و دشوار ساخته اند. تجسم عمومی و جمعی این ایدئولوژی ها و تفکرات یک سویه و بسته چون سایکلوپس عظیم اجتماعی یک ملت در حقیقت چیزی نیست جز تجسم عظیم و تجمیع سایکلوپس درونی تک تک ما!

بیایید برای یک لحظه جهانی خالی از سایکلوپس را مجسم کنیم. جهانی که انسانها با تمام قلب خود تلاش می کنند جوینده حقیقت باشند و همیشه نه آنکه هستند بلکه آن کسی که می توانند و بهتر از امروز آنهاست را هدف قرار دهند. دانستن بیشتر از محق بودن برایشان مهم است و دیدن آن چیزی که هنوز ندیده اند و نمی دانند برایشان مهمتر از زندانی شدن در تنها دانسته شان است. برای تحقق این جهان هر یک از ما باید صادقانه با سایکلوپس درون خود بجنگیم و او را به عمیقترین تاریکی درون خود تبعید کنیم .

دفعه بعد که به نام قومیت، نژاد، دین، باور و هر داشته دیگری که در هویت خود تعریف می کنیم ، احساس کردیم که مطلقا حق با ماست و می توانیم فهم خود از حقیقت را مطلقا مساوی با حقیقت بدانیم به یاد داشته باشیم که غولی یک چشم از درون تاریکی وجود ما برای بلعیدنمان به ما خیره شده است.

هر یک از ما غولی یک چشم ، خودبین، کودن، محق و خشمگین در درونمان داریم که باید به جنگ او برویم و هر جنگی که در درون هر یک از ما پایان می پذیرد جهان را از آزادی یک سایکلوپس و آغاز جنگی کوچک یا بزرگ نجات می دهد. جنگهایی که بسته به بزرگی و قدرت سایکلوپس درون ما می توانند از خوشبختی کوچک درون خانه ما تا صلح و آرامش در سراسر جهان را در شعله خشم و گرسنگی سیری ناپذیر خود ببلعند. 

بگذارید از جایی ساده تر و از خانه و جهان کوچک خود شروع کنیم. در هر دوستی و زندگی خانوادگی لحظه ای فرا می رسد که ما با همسر، برادر، پدر و یا دوست خود وارد مشاجره ای احساسی و تند می شویم. آیا می توانید احساس خود در آخرین باری که چنین اتفاقی افتاد را به یاد آورید؟

در هر یک از ما یک "من خشمگین" زندگی می کند که همیشه حق با اوست، همیشه او بهتر می داند، همیشه دیگران را مقصر می بیند و همیشه مصمم است به هر بهایی برنده شود. این من خشمگین همان سایکلوپس درون ماست. در لحظه ای که او در درون ما از دخمه تاریک خود خارج می شود، ما می خواهیم حتما به بحث ادامه دهیم و پیروز شویم. ما می خواهیم نشان دهیم که حق با ماست.

اهمیتی ندارد که ما چیزی یاد می گیریم یا نه چون غول یک چشم درون ما مطمئن است که می داند چه چیزی درست است. اهمیتی ندارد که طرف مقابل ما چه احساسی دارد و یا از این تبادل چیزی یاد می گیرد یا نه. تنها چیزی که مهم است این است که من هم اکنون و در همین لحظه پیروز شوم و نشان دهم که حق با من است.

چگونه می توان با این سایکلوپس جنگید؟

اگر می دانید که نمی توانید این سایکلوپس را به راحتی به تارتاروس درون خود تبعید کنید، پیش از آن که بتواند به عصر طلایی رابطه های شما پایان دهد و برای بقیه زندگی اسلحه های جنگهای بی پایانتان را بسازد، به بحث خاتمه دهید و به اتاق خود بروید و اجازه دهید تنها باشید.

در چنین لحظه ای سایکلوپس درون شما با همه وجود می خواهد بحث را ادامه دهد و آسان نیست خود را به اتاق تبعید کردن. آسان نیست رفتن به درون غار و با سنگی در خروجی غار را بستن و با سایکلوپس در خانه او به تنهایی جنگیدن ولی بیایید با همسر و یا دوست خود چنین قراری بگذاریم که پس از نیم ساعت فکر کردن برخواهیم گشت و به آنها خواهیم گفت چه چیزی را احتمالا ندیده بودیم و در مورد چه چیز احتمالا اشتباه کرده ایم و یا حتی در مورد چه چیزی حق با آنها بوده است. شاید آنها هم موافقت کنند که به درون غار سایکلوپس خود بروند و پس از نبرد بازگردند. فکر کنید پس از پیروزی بر سایکلوپس خود چقدر بیشتر می توانیم از هم بیاموزیم و چقدر اگر تنها برای نیم ساعت صادقانه به این فکر کنیم که سایکلوپس درون ما چه چیزی را نمی بیند؟

همای درون خود را صدا کنید که با شهامت و نور خود دربهای گنجی بهتر از دخمه سایکلوپس را به روی شما بگشاید. اگر صادقانه این سوال را از خود بپرسید که کجا شاید حق با من نباشد و یا صادقانه بخواهید بدانید که کجا ممکن است حق با همسر و یا دوست شما باشد، مطمئن باشید که صدایی در درون شما به شما حقیقت را خواهد گفت. همیشه می گوید اگر به جای سایکلوپس به او گوش فرا دهید. چیزی را درخواهید یافت که همواره می دانستید ولی نمی خواستید بپذیرید. چه کسی است که نخواهد همیشه بر حق باشد؟ پذیرش بر حق نبودن سخت است! پذیرش اشتباه دشوار است! معنای ان این است که نه فقط باید چنین سختی را متحمل شویم بلکه حالا باید بیشتر بفهمیم و نه فقط بیشتر بفهمیم بلکه در عمل درست تر عمل کنیم. ساده تر این نیست که همیشه حق با ما باشد؟ در این صورت نه لازم است چیزی را بفهمیم و نه تغییر کنیم! 

بی شک نبرد با هیولای یک چشم درون نبردی سخت و سهمگین است ولی ما تنها دو راه در زندگی داریم:

1) همان که هستیم باقی بمانیم

2) به چیزی بهتر از آنچه که هستیم بدل شویم.

اگر دومین راه را برای پیمودن  در زندگی برگزینیم، ناچاریم پیوسته آن که امروز هستیم را مورد پرسش قرار دهیم و بر آن غلبه کنیم زیرا دیگرخویشتن خویش ما نه آنکه امروز هستیم ، بلکه آن کسی خواهد بود که می توانیم به آن بدل شویم. ما برای تولد دوباره در آن کسی که می توانیم باشیم ناچاریم رنج رودرویی با سایکلوپس وجود خود و شهامت مردن از آن کسی که امروز هستیم را بپذیریم.

دوست نازنینی چند روز پیش برایم تعریفی از جهنم نوشت که مایلم با شما هم شریک شوم:
" جهنم روزی در پایان زندگی است که کسی که می توانستیم باشیم آن کسی را ملاقات می کند که هستیم!"

و شاید بهشت نیز روزی در پایان زندگی است که قهرمان پیروزی که به آن بدل گشته ایم در آخرین سفر خود به عمق تارتاروس درون می رود و با بخشیدن بینش خود به این غول یک چشم و زندانی برای همیشه او و قدرت افسانه ای او را از تاریکی رها می سازد. نوشتن پایان داستان همیشه با ماست. 

آیدین آرتا

3.6 5 votes
Article Rating

اشتراک
Notify of

0 Comments
قدیمترین
جدیدترین بیشترین امتیاز
Inline Feedbacks
View all comments


0
Would love your thoughts, please comment.x